یگانگی الکتریسیته و مغناطیس در اواسط دهه 1860، در زمان جنگ داخلی آمریکا صورت گرفت. در حالی که ایالات متحده ی آمریک، در اثر جنگ خانمانسوز دچار آشفتگی شده بودند، در آن سوی اقیالنوس اطلس، دنیای علم نیز دنیای پر آشوب بزرگی را می گذرانید. آزمایش هایی که در اروپا انجام گرفته بود، بدون هیچ تردیدی نشان می داد که در پاره ای از شرایط، مغناطیس می تواند موجب ایجاد میدان های الکتریکی شود و برعکس. در طول قرن های متمادی گمان می رفت که مغناطیس، یعنی نیرویی که سوزن قطب نمای دریانوردان را هنگام هدایت کشتیها به حرکت در می آورد و نیرویی که هرچیز، از صدای رعد وبرق تا ضربه ی ناگهانی را که پس از راه رفتن روی قالی و دست زدن به دست گیره در احساس می کنیم، موجب می شود، دونیروی متمایز هستند. امادر اواسط 1800، این جدایی صریح از هم پاشید و دانشمندان متوجه شدند که یک میدان الکتریکی نوسان کننده، می تواند میدان مغناطیسی ایجاد کند و برعکس. این پدیده می تواند به سادگی به نمایش درآید. به عنوان مثال اگر یک میله ی مغناطیسی را در داخل یک سیم پیچ به حرکت رفت و برگشت در آوریم جریان ضعیف الکتریکی در سیم پیچ ایجاد خواهد شد. بنابر این، یک میدان مغناطیسی متغیر، میدان الکتریکی، ایجاد کرده است. به طرز مشابه ای می توانیم این نمایش را با عبور دادن جریان الکتریکی داخل یک سیم پیچ و ایحاد میدان مغناطیسی در اطراف سیم پیچ، به صورت معکوس درآوریم. در این حالت، یک میدان الکتریکی متغیر، میدان مغناطیسی ایجاد کرده است. همین اصل، ایجاد میدان مغناطیسی توسط میدان الکتریکی متغیر، موجب می شود که ما در خانه های خود برق داشته باشیم. در 1860، این پدیده هنوز درست شناخته نشده بود. یک فیزیک دان ناشناس اسکاتلندی در دانشگاه کمبریج به نام جیمز کلارک ماکسول با درکی که در آن زمان حکمفرما بود به مقابله بر خواست و ادعا کرد که الکتریسیته و مغناطیس نیروهای جدا از هم نیستند بلکه دو روی سکه اند. در حقیقت او با پی بردن به این که این موضوع می تواند اسرار مرموزترین پدیده یعنی نور را آشکار سازد به بزرگ ترین اکتشاف قرن دست یافت ماکسول می دانست که میدان های الکتریکی و مغناطیسی می تواند به وسیله ی " میدان های نیرو " که در تمام فضا پخش می شوند، نمایش پیدا کند. این میدان های نیرو را می توان با تعداد بسیار زیادی " پیکان " که به آرامی از یک بار الکتریکی سر چشمه می گیرند، نشان داد. به عنوان مثال میدان نیروی که در میله ای مغناطیسی ایجاد می شود، به صورت یک شبکه ی تار عنکبوتی است که می تواند اشیای فلزی را که در نزدیکی آن قرار دارد جذب کند. اما ماکسول از این پیشتر رفت و استدلال کرد که شاید امکان آن وجود داشته باشدکه میدان های الکتریکی و مغناطیسی به صورت دقیقا هماهنگی، نوسان کرده و موجی را که بدون هیچ کمکی در فضا سیر کند، به وجود آورد این سناریو را در نظر خود مجسم کنید: چه روی خواهد داد اگر یک میدان مغناطیسی نوسان کننده که با میدانی الکتریکی به وجود آمده است، موجب شود که این میدان الکتریکی میدان مغناطیسی دیگری را ایجاد کند که با نوسان های خود باز هم میدان الکتریکی به وجود آورد و .... غیره ؟ آیا سلسله بیانات میدان های اتلکتریکی و مغناطیسی می تواند مانند یک موج حرکت کند؟ درست مثل قوانین گرانش نیوتن، جوهر این فکر ساده، قابل نمایش است. به عنوان مثال ، یک خط طولانی از مهره های بازی دومینو را در نظر بگیرید اگر به مهره ی اول یک ضربه وارد کنیم، مهره های دیگر، آبشارگونه، یکی پس از دیگری می افتند. حلا فرض کنید که این خط، از مهره هایی از دونوع سیاه و سفید به صورت یک در میان تشکیل یافته باشد اگر ما مهره های سیاه را برداریم به طوری که فقط از مهره های سفید تشکیل یابد، در این صورت موجی انتشار نخواهد یافت برای این که موج رونده ای داشته باشیم، به هر دو نوع مهره، مهره ی سفید و مهره ی سیاه نیاز داریم. به طور خلاصه، این تاثیر متقابل مهره های سیاه و سفید است که موجب می شود با تکان خورئن مهره ی اول،موجی ازمهره هایی که می افتند،ایجادشود. ماکسول به همین ترتیب کشف کردکه این تاثیر بین میدان های مغناطیسی والکتریکی است که موج را بوجود آورده است.او پی بردکه میدان های الکتریکی و مغناطیسی درست مثل مهره های سیاه وسفید دومینو، نمی توانند به تنهایی این حرکت موج گونه را ایجادکنند. تنهایک تاثیرمتقابل ظریف،بین میدان های الکتریکی ومغناطیسی می تواند یک موج به وجود آورد . با این وجود ،به نظر بسیاری از فیزیکدانها ، این فکر نامعقول می آمد زیرا بستری بنام " اتر" که باید این امواج را هدایت کند، وجود نداشت . این میدان ها "بدون بستر مادی " بودندوبدون وجود محیط هدایت کننده ای ، خود پیش می رفتند. اما ماکسول شخص سرکشی بود.با محاسبات وبکارگیری معادلات خود، او دریافت که می تواند عدد مشخصی برای سرعت این موج پیدا کند. با شگفتی بسیار، او به این نتیجه رسید که این سرعت، سرعت نوراست.نتیجه ی این محاسبات جای گریزی نمی گذاشت:ٱشکارشدکه نورچیزی غیر از میدان های الکتریکی که به میدان های مغناطیسی تبدیل می شوند. نیست . ماکسول به طور تصادفی دریافت که معادلات او، ماهیت نور رابه صورت یک موج الکترومغناطیسی نشان می دهد.به این ترتیب،اواولین شخصی بود که یک نظریه یگانگی میدان را کشف کرد. این کشف بسیار درخشانی بود واز نظراهمیت در سطح قانون گرانش عمومی که نیوتن موفق به دستیابی به آن شده بود، می رسید.درسال 1889،ده سال پس از مرگ ماکسول ،هاینریش هرتز به طور تجربی نظریه های ماکسول راتائید کرد.دریک نمایش حیرت انگیز،اوجرقه الکتریکی ایجاد کردو توانست یک موج الکترومغناطیسی به وجود آوردکه بدون اینکه جای شبه ای باشد، در فاصله های دور قابل تشخیص بود همان طور که ماکسول پیش بینی کرده بود، هرتز ثابت کرد که این امواح خود به خود و بدون " اتر" حرکت می کنند. بعدها، آزمایش خام هرتز، به صنعت گسترده ای که آن را " رادیو" می نامیم، توسعه پیدا کرد. با پژوهش های راهگشای ماکسول، نور از زمان به عنوان یک نیروی الکترومغناطیسی شناخته شدکه با نوسان های میدان الکتریکی و مغناطیسی و تبدیل سریع به دیگری، به وجودمی آید. رادار، پرتو های فرابنفش، پرتوهای فروسرخ، رادیو، کهموج، تلویزیون و پرتوهای ایکس چیزی به جز شکل های مختلف موج های الکترومغناطیسی نیستند. ( به عنوان مثال، موقعی که رادیوی خود را روی ایستگاه مثلا 5/99 میزان می کنید، میدان های الکتریکی و مغناطیسی که در این موج رادیو وجود دارند، با آهنگ 5/99 میلیون بار در ثانیه، به یکدیگر تبدیل می شوند. متاسفانه ماکسول خیلی زود، پس از ارایه نظریه خود درگذشت. او به اندازه ی کافی زندگی نکرد تا عجایب آفرینش خود را پی گیری کند. اما یک فیزیکدان با قوه ی درک زیاد، می توانست در دهه ی 1860 متوجه شود که معادلات ماکسول موجب بروز اختلالاتی در فاصله و زمان می شود. معادله های او به علت نحوه ی تشریح مکان و زمان از پایه با نظریات نیوتن متفاوت بودند. از نظر نیوتن، زمان به طور یکنواخت در تمام جهان می تپید. یک ساعت در روی کره ی زمین با همان آهنگی پیش می رفت که یک ساعت در کره ی ماه. اما معادله های ماکسول پیش بینی می کردند که در شرایط خاصی، ساعت ها ممکن است کندتر شود. دانشمندان متوجه این موضوع نشدند که طبق نظریه ماکسول یک ساعت که با یک فضا پیما در حرکت است از ساعتی که در روی زمین قرار دارد، کندتر جلو می رود. در ابتدا این موضوع کاملا بی معنی به نظر می آمد. یکنواختی گذشت زمان یکی از پایه های دستگاه نیوتنی بود. با وجود این، معادله های ماکسول به این انحراف عجیب زمان منتهی می شدند. در طول یک نیم قرن، دانشمندان متوجه ی این پیش بینی عجیب معادله های ماکسول نشدند. بلاخره در سال 1905 یک فیزیکدان این اختلال عمیق مکان و زمان را که از معادله های ماکسول ناشی می شود، درک کرد. این فیزیکدان آلبرت اینشتین بود و نظریه ای که به وجود آورد، نظریه نسبیت خاص نام گذاری شد که مسیر تاریخ بشر را تغییر داد.


.gif)
